اردشیر محصص هنرمندی که به پیش میرود

Rowshanani--Ardeshir در باره اردشیر محصص چه میتوان گفت که تکراری نباشد،که مبالغه نباشد، که حمل بر ثنا و ستایش نشود- چنانکه مرسوم فرهنگ بومی و نقد هنری است- و هنر او ملوث نشود. براستی در باره او چه میتوان گفت که بتواند عمق، وسعت و عظمت هنر او را بهتر از آنچه تاکنون شناسایی شده است، معرفی نماید. افزودن کلمه ای بر آنچه در باره محصص منتقدان، نویسندگان، شاعران و روزنامه نگاران داخلی و خارجی گفته اند باری ست که این نگارنده مدعی نیست بر دوش خود تا سر منزل مقصود حمل خواهد نمود.

رخصتم دهید تا به نمونه ای از آنچه در باره کاریکاتورهای محصص یا بقول خود او طرحهای طنز آمیز از سال 1342 تا 1350 گفته و یا نوشته شده است، نظری افکنیم. چرا که در این فاصله زمانی ست که هر محصص در عرصه هر تولد یافته ، بالغ شده و بسرعت شکوفا میشود؛ و راهی طولانی را در زمان بسیار کوتاهی می پیماید. در این فاصله زمانی است که هنر محصص در ایران خور را به ثبت رسانده و در معروفترین مجلات هنری دنیا مورد شناسایی قرا میگیرد.

آنچه در طول این زمان در باره هنر محصص در مطبوعات داخلی و خارجی نوشته شده است در مجموعه ای تحت عنوان " اردشیر " به چاپ رسیده است. این مجموعه نوشتار سی و یک نویسنده و نقاش، شاعر و روزنامه نگار داخلی و خاری را در بر دارد که به نوعی سعی کرده اند آثار محصص برا یا معرفی نمایند و یا به نقد در آورند.

جدی و هزل آمیز در اولین مقاله تحت عنوان "جدی و هزل آمیز " جلیل ضیاء پور خود یکی از بنیانگذاران نقاشی مدر در ایران در مجله فردوسی ( شهریور ض1342) پس از یک تعریف کلی از کاریکاتور و عدم رشد و شناسایی آن در ایران، اظهار خوشحالی میکند که کارهای اردشیر این نوید را بما میدهد که کاریکا تور در ایران نیز خوا توانست ارزش و اهمیت واقعی خود را بیابد. سپس ضیاء پور به تاثیر آثار محصص در بیننده می پردازد و آنگاه در معرفی آنان مینویسد: اردشیر ، بخوبی موفق شده است که با یک دید قوی و تکنیک و طرز فکری که کاملا تازگی دارد نظر بیننده با شوق بسیار روی کارهای خود نگاه دارد. او با یک حالت غافلگیری وا دار مان میسازد تا با بدبختی های فیزیولوژیک سر گرم شویم و با یک بی رحمی اصرار کننده مجبور مان میکند تا به فکر درام زندگی اکثریت مردم ما که توجهی به گفتار و رفتار و احوال خود ندارند و شکمی بجان کندن پر میکنند و دست و پایی میزنند تا زندگی کنند ( نه زندگانی) بیفتد و مدتی با خود در جدال اجتماعی باشد (اردشیر،ص8).

هنرمند ی که ما را به یاد میآورد آخرین مقاله همین مجموعه بقلم علی اصغر محتاج، خو گرافیستی چیره دست، در مجله تماشا(12 اسفند ماه 1350)، نوشتار خود را در باره اردشیر با این سوال آغاز میکند: آیا این خوشبختی ما ست که اردشیر محصص را به زمان زندگیش و به هنگام زندگیمان میشناسیم و یا توان کار او ست که ما را چنین سر سیمه بیدار میکند؟ محتاج در پاسخ میافزاید: بهر حال هر چه هست این نکته روشن است که محصص "غم این خفته چند " را تحمل نتواند و با نیش قلم جانسوز ش تن "این خفته چند" را بآتش میکشد و این آتش درون او ست که بر ریشه میزند و ما را به یادمان میآورد. آنگاه نویسنده ضمن معرفی طرحهای محصص بمثابه آئینه آنهم آئینه ای شفاف بدون هیچ تزویری، توضیح و تشریح تصاویر و تکنیک و کم و کیف کارش، مقاله خود را با ابراز یک نگرانی- خیلی هم بجا البته اگر فرهنگ تملق و چاپلوسی را در نظر گیری- چنین به پایان میآورد: و بدین سان آوازه شهرت محصص جهانگیر میشود و چه دردناک خواهد بود اگر فریاد شوق ما در همراهی او آنچنان بلند باشد. که همه چیز در آن گم شود. تنها انسان است که میتواند انسان بماند(اردشیر. ض129). Rowshanani--Ardeshir

ما بین مقاله او و آخر مجموعه اردشیر، بیست و نه نویسنده و شاعر و هنرمند دیگر به نقد و معرفی آثار محصص می پردازند. همه آنه صرفنظر از گوناگونی طرز تفکر، ایدئولوژی، مقام و منصب و جایگاه اجتماعی در تصاویر محصص چیزهائی مشترک را مشاهده میکنند. آثار اور بیانگر حقیقتی معرفی مینمایند که تلخ است و تیز، به برند گی تیغ. از همین رو هنر محصص را بیدار دارنده، آگاه کننده، افشا گر باطن ها و زشتی ها و کژی و کاستی ها و بطور کلی تبلور تضادها و نابسامانی های اجتماعی، سیاسی، و اقتصادی پنداشته و اور را عرضه کننده، اسناد زمان خود و یا بقول دیگر مفسر زمانه ما میدانند. مثلا مجابی شاعر و نویسنده مشهور به طرح های به سری در اداره، در بیمارستان، و یادگار نظامیگری، اشاره میکند و میگوید: ترا در قلب یک زندگی پوسیده نیمه فئودالی میبرد که رنگ و روغن نو "بورژوازی بر رخساره مالیده است.سپس میافزاید: محصص در برج عاج هنرمندان زندانی نیست. طراح نابسامانی های انسان است و لبه تیز شمشیر او لایه های پوست این کرگدن بزرگ را قلقلک میدهد تا از مرداب و ماندگی بحنبد و عکس العمل نشان دهد (اردشیر،ص22).

شاعر مضحکه سیاه قاسم هاشمی نژاد طی یم مقاله مفصل توضیح میدهد که چرا محصص را شاعر مضحکه سیاه مینامد. آنگاه پس از تشریح ابعاد تکنیکی، هنری و اجتماعی؛ به بعد مذهبی آثار محصص اشاره میکند و میگوید: کفار، شهدا، منازعه پایان ناپذیر نیکی و پلشتی، نیزه های افراشته، بدنهای شقه شده، شمشیرهای خون چکان، خطوط خشونت آمیز و بران که در زمینه ای از گل و گیاه ، شهادت محتوم انسان را بر پهنه خاک تایید میکنند، آدم های شقه شده در پرده های نقاشی مذهبی عامیانه، همیشه تکرار میشوند. شقه کردن شق العمر، بوح مذهبی را با خشونت بدوی خود آمیخته است(اردشیر، ص 129).

محصص و صورتک هایش علی اصغر حاج سید جوادی یکی دیگر از اندیشمندان بنام ایران، محصص را نمایانگر موجوداتی معرفی میکند که در ابتذال شان غوطه ورند، بدون آنکه آنها را در مرز حاکم و محکوم متوقف کند. آنکه در متن بدبختی و فلاکت و گرسنگی از سیری به دلزدگی و تهوع میافتاد و آنکه در کنار رفاه و خوشبختی به گرسنگی و اسارت هر دو رقت انگیز و رقت بارند. در ادامه حاج سید جوادی میافزاید که: در سرتاسر آثار او سایه بزرگ انسان بر اشیا و اسباب و علل و عوارض حکومت میکند، انسانی که در هیچیک از قله های روانکاوی و یا غایت وجودی و ساختی سارتر و قوکو و یا پدیده شناسی هوسرل بزک نمیشود. صاف و پوس کنده انسانهای محصص چه حاکم و چه محکوم انسان هایی اخته و عقیم اند.

دست و اندیشه توانای اردشیر ویولت متحده در مقاله خود تحت عنوان دست و اندیشه توانای اردشیر به توصیف نخستین احساس که به بیننده کارهای محصص دست میدهد ، می پردازد و اظهار میدارد که: همانا احساس تیره روزی است و این که هنرمند در جامعه ای بیدادگر به سر میبرد (اردشیر، ض 55).

در بهار یک بلوغ حاصلخیز رحمان ها تفی، روزنامه نگار و سردبیر کیهان و شاید تنها قهرمانی که از میان توده ای ها برخاست و بدار مجازات ولایت فقیه آویخته شد، کارهای محصص را از تالار قند ریز تا گالری سیحون یا از نخستین تا چهارمین بار که آثار محصص رسما به نمایش گذارده میشود، مورد نقد و بررسی قرار میدهد. هاتفی در مدتی کمتر از چهار سال رشد و تکامل خیره کننده ای را در کار های محصص مورد شناسایی قرار میدهد و معتقد است که محصص قند ریز در برابر خود دنیای دیوانه ای میدید که گرفتار یک سوء تفاهم مد حش است. این دنیای دیوانه را که محصص در دوره اولیه کار خود ترسیم میکند، هاتفی چنین توصیف میکند:یک مشت اجنه و شیاطین و جانورهای رنگ وا رنگ که در هم میلولیدند، یکدیگر را میدریدند، بهم نیش میزدند، برای هم قبر میکندند و در عین حال به روی یکدیگر لبخند میزدند. سپس هاتفی به رمز مقبولیت محصص می پردازد و میگوید: توانایی جسور او در دریدن نقاب این هیولا و آدمها و رو کردن دست آنها بود. او در رسوا کردن بیرحم بود . رسوایی را فریاد میکرد و با آن قلم موذی و چموش که در دست او به شیطانی تبدیل میشد، پنهانی ترین لحظه های مسخره روح آدمی را آشکار میکرد و فاش میساخت (اردشیر، ص79-78). اما بنظر هاتفی این آغاز کار محصص بود و ضمن شناسایی یک جور خامی و عجز در آن آثار، اظهار میکند که طنز گزنده و فضول او با همه وفاداریش به حقیقت انگار کم خون بود. چرا چینن بود؟ هاتفی پاسخ گوید که چون او در آثارش استهزا را جایگزین اعتراض کرده بود. آنگاه میافزاید که آنچه از تالار قلندری تا گالری سیحون تغییر یافته بود، در نور دیدن فاصله بین استهزا تا اعتراض بود. این، بنا بر نظر هاتفی، جهشی بود بسیار بزرگ در زمانی بسیار اندک. اما چگونه؟ هاتفی میگوید : در جهانی که تباهی از ریشه به مغز رسیده است و آدمها گرفتار نوعی کرخی و مسخ شد گی هستند، طنز استهزا کننده صدایش بجایی نمیرسد، چیزی مثل یک فریاد و از آن بالاتر، یک نعره و غرش و پرخاش لازم است تا در فضای سنگین و سربی ابتذال رسوخ کند. اردشیر از فاصله تالار قند ریز تا گالری سیحون این معنی را دریافت. این راه کوتاهی نبود- او باور داشت که اگر لازم باشد میتوان از قلم دشنه ای ساخت و آنرا بجای رنگ و مرکب در خون و زهر و آتش فرو برد.

کفن به تن و شمشیر بدست احمد شاملو، شاعر نامی ایران، در مقاله اش تحت عنوان کفن به تن و شمشیر بدست، ضمن بباد انتقاد گرفتن نقاشی مدرن بعلت بی محتوی و بی عار و درد بودن آن با اشاره به آثار محصص اظهار میکند که : واقعیت این است که کاریکاتور کفن به گردن و شمشیر در دست به میدان آمده است. با چهره ای سوخته از آتش و دود، و دهانی پرخون از ضربات مشت و ته تفنگ، و قیافه ای از ریخت برگشته که درد چندان مسخش کرده است که شباهتش با دلقک شوخ طبع مجلس آرای چند دهه پیش یکسره از دست رفته است (اردشیر، ص78).

جائیکه کلمه حرف نمیزند خسرو گلسرخی، شاعر مبارز و انقلابی نیز مقاله خود را تحت عنوان جائیکه کلمه حرف نمیزند، چنین آغاز میکند: تیغ بر چشم میکشد و بر جراحت آن نیز دو گلوله از آتش شلیک میکند، تا جراحت برای تو فراموش ناشدنی باشد. سپس میافزاید: کاریکاتور های اردشیر محصص انفجاری استا از ممنوع که در بات کلمات ، اینک میسر نیست، اردشیر با خط از مرز ممنوعیت ها گذشته، و از ممنوع دنیایی ممکن و گویا ساخته است (اردشیر ض96). آنگاه در نتیجه گیری میگوید: اردشیر محصص توانسته کلمه را که مهمترین عامل ارتباط است، به خط نزدیک کند. اگر با کلمه میتوان بزرگترین مفاهیم را بیان کرد، او با خط به بیان این مفاهیم نشسته است. کارهای اردشیر مرثیه ای برای بره های معصوم است(اردشیر،ص 99).

Rowshanani--Ardeshir فصل تاریکی بدر ستی روشن نیست که قلم محصص است یا قلم این نویسندگان که به خون و زهر و آتش فرو رفته اند. بدر ستی روشن نیست که تیغ و تازیانه بدست کیست که این خفته چند را سراسیمه بیدار میکند و چنان بر چشمانش زخم میزند که هرگز فراموش نکند. قصد ورود در این بحث را ندارم بلکه غرض اشاره ایست بو حدت کثرت و گوناگونی و تنوع قلم ها و قلم زنها است که در آنزمان در آثار محصص تبلور می یابند. اما قریب به بیست سال از آنزمان میگذرد. بیست سالی که در طی آن سر انجام نه تنها خفتگان بیدار و اخته شد گان باردار شده اند بلکه مردگان نیز از گور برخاسته زندگی دو بار یافته و زندگان به گور نشسته و خاموش شده اند. بعبارت دیگر، ورق برگشته است و فصل تازه ای در تاریخ و زندگی اجتماعی ایران آغاز گردیده است، فصلی تاریک و وحشت زا، فصل ستایش خون و خونریزی، فصل فروپاشی ارزشهای انسانی و سلطه ارزشهای الهی.

فصلی نو در آفرینش هنری اما گذشت چنین زمان طوفان زایی نه تنه بر سرعت و حرکت قلم محصص میافزاید و تیزی و برندگی آنرا تشدید میکند، بلکه بر بینش او وسعت می بخشد. این نگارنده به درجه تعهد و مسئولیت اجتماعی و سیاسی محصص آگاه نیست. اما یقین دارد که تعهد و مسئولیت به آفرینش، اگر بیشتر نیازمند مبارزه و شهادت نباشد کمتر هم نیست.با این تفاوت که لزوما زنگ سرخ بخود نگیرد و تنها بخون و آتش و زهر آغشته نگردد. مبارزه آفرینش مبارزه ای ست بی امان و پی گیر. محصص نزدیک به یک ربع قرن در گیر این مبارزه بوده است آفرینش بدون تحمل درد و رنج مثل یافتن کنج است به تصادف. آفرینش حاصل چیزی جز کار و زحمت نیست. اما نه کار روزانه به منظور تداوم زیست: باز آفرینی نیروی کار و تولید دوباره خویش، بلکه حاصل تحول و تبدیل مداوم ذهن است به عین و عین ، به ذهن. در پروسه آفرینش زمان و مکان در ذهن از عینیت خود ساقط میشوند و در عینیت جدیدی ظهوری می یابند. زمان و مکان و آنچه در آن است، از اشیا و طبیعت گرفته در ذهن مستحیل میگردند و باز آفریده می شوند. در حالیکه در پروسه تولید به منظور زیست، دوگانگی و بیگانگی بین ذهن و عین بطور افزاینده تشدید می شوند و در تضاد و تناقض بسر میبرند. از آنزمان که محصص از شغل دولتی خود در سال 1346 استعفا داد بر آستانه حرفه آفرینش، حرفه ای پر دغدغه و پر درد سر گام نهاد، حرفه ای که در آن استادی میسر نیست مگر آماده به نثار روح و جا باشی، تا آنجا که هر نقطه ای ، هر ترنم قلمی بیانگر اعماق درون گردد.

به پیش میرود پس از دهه چهل و کسب موفقیتهای بزرگ در دگرگون نمودن کاریکاتور و ارتقاء آن به طراح طنز آمیز ، محصص لحظه ای از تولید و آفرینش باز نمی ایستد. پیوسته در آن دریای متلاطم و طوفان زای زمان به پیش میرود. حتی وقتی به بن بست میرسد. حتی وقتی در پیش رویشی مانعی به عظمت بزرگترین سدهای دنیا قد علم میکند. قلمش چون موریانه ذره، ذره از پی میخورد و میجود و سد را از بنیان ویران میسازد. بن بست ها را میگشاید و به پیش میرود. بی مهابا هم به پیش میرود. برای درک این معنا کافی ست به چگونگی خطوط او نظر افکنی. از تداوم باز نمی ایستند مگر بر حسب ضرورت. و گرنه همچنان به پیش میرود. به همه سوراخها ، روزنه ها و مخازن سرکشی میکند، مایوس و ناامید نمیشود، به پیش میرود، به روزنه ای دیگر ، به سوراخی دیگر ، مهم نیست چقدر سرد و تاریک وحشت بخود راه نمیدهد. به پیش میرود و درد و رنج آفرینش را بر خود هموار میکند تا به مقصد، یعنی به کمال برسد.

روشن است که آفرینش بدون مواد خام امکان پذیر نیست. در پی تهیه مواد خام او میجوید و باز هم میجوید. جواهر در پیچ و خم قلم او همآنقدر بمواد خام تبدیل میشود که مواد خام تبدیل بجو اهر. او می جوید بازهم می جوید.از صبح تا شب و از شب تا صبح ، بی وقفه ، همیشه ، همه جا ، اینجا ، آنجا، در سفر و حضر، هنگام خورد و نوشیدن چه در اتوبوس و قطار و هواپیما، چه در پیاده رو ها، کافه ها و رستورانها و کا باره ها . از همه مهمتر سیرک ها، آنجا که خود میگوید منشاء الهامات او ست. بعبارت دیگر، قلم محصص فعال است و پیوسته بفعالیت خود ادامه میدهد. دمیدن روح در شی بی جان تصادف نیست. نتیجه همین فعالیت و تکاپوی مداوم است. اگر به دوچرخه هایش با دقت بنگری؛ با درد و رنجی که آنها بنظر میرسند تحمل میکنند، هم دردی میکنی. حاضری بر صاحبان بی مروت شان لعنت فرصتی که چنین آنها را باستثمار میکشند. چنانکه نه تنها هوس راندن آنها به سرت نمی افتد. بلکه وقتی به آن تایر های کج و معوج و شکننده و رنجور نگاه میکنی احساس گناه میکنی که نمیتوانی آنها را بکول بگیری و به منزل مقصود برسانی.

Rowshanani--Ardeshir نظم نوین اما محصص به باز آفرینی اشیا و آدمها و اینجا و هم اکنون، مینیاتورها و فتو گرافی ها ، نقش و نگارها و شیوه های ابتدایی طراحی بومی، اکتفا نمیکند. وقایع را می بیند و می شنود. ضمن آنکه آنها را محور میسازد از آنها در میگذرد و مانند تمام هنرمندان بزرگ در پی دست یابی به عرض و جوهر آنان از چه پستی و بلندی ها که عبور نمی کند. از چه راههای صعب العبور و پر سنگلاخی که نمیگذرد. به پیش میرود و میجوید سالها یافته ها را یک، یک بازجویی میکند. سره را از نا سره تمیز میدهد. ترکیبات گذشته و کهنه به عناصر سازنده شان تجزیه میشوند. اما هیچ ترکیبی نیست که دو باره تجزیه نشود و هیچ تجزیه ای نیست که ترکیب نشود. هیچ بنایی نیست که ویران نشود و هیچ ویرانه ای نیست که دو باره بنا نشود. بیهوده است اگر کوشش کنیدر آثار محصص چیزی رابجویی دائمی و پایدار و ریشه دار. موازنه ای وجود ندارد. اگر هم وجود دارد، موازنه ایست که تنها بدست سیرک بازان ماهر بر بند مرگ و زندگی برقرار میشود.

محصص زندگی اجتماعی را به صحنه تاتر یا صحنه برخورد عناصر متضاد و تصادم نیروهای متخاصم تشبیه نمیکند. بلکه صحنه های سیرک است که او را مجذوب خود میکنند. چرا که صحنه تاتر صحنه قهرمان ها و دلاوریهای آنهاست، صحنه وقایع بزرگ، دراماتیک و تراژیک است، صحنه ای ست که بر عرصه آن حماسه های بزرگ تاریخی سروده میشود. حال آنکه سیرک صحنه عملیات محیرالعقول است و غیر قابل باور، صحنه پشتک و وارونه است و سواری بر دوش یکدیگر،فرود و فراز ناگهانی است و مواجه با مخاطرات؛ صحنه ایست که قهرمانان آن دلقکان هستند. بقول اومبرتو اکو، منتقد و فیلسوف معاصر ایتالیایی، برخورد محصص با هستی و هنر از نوع هرمسی، برخوردی که خرد سنتی به هستی و هنر را مردود شمرده و تجمع اضداد را میسر میسازد. بعبارت دیگر،تنها در صحنه سیرک است که غیر طبیعی، طبیعی جلوه گر میشود و غیر عادی، عادی و در آن مرزهای واقعیت و توهم جدی و شوخی ، استهزا و اعتراض در هم فرو میریزند و به یکدیگر تبدیل میشوند. بزبان ساده تری، تناقض، عدم تجانس و توازن و سیال بودن است که طبیعت چیزهاست.

در کارهای محصص ظهور تخت طاوس (نامگذاری از نگارنده) بر نوک تیز چکمه ای همآنقدر طبیعی بنظر میآید که جلوس مرد بزرگ تاریخ فرو رفته در پیکر لهیده انسانی زبان بسته و یا تصویر شهادت انقلابیون با چشم های بسته. چه چیز خیلی غیر عادی و یا غیر طبیعی ست در مورد آن انقلابی که طناب از دستهایش پاره ساخته ، جلوی گلوله سینه سپر کرده و با دهانی گشوده به فریاد، اما با چشمانی بسته به پیش میرود؟ آیا ممکن است؟ پیشروی با چشمان بسته؟ پاسخ مهم نیست. باید قدری تامل کرد. آنگاه خود را در عالم برزخ یا در صحنه سیرک خواهی یافت: در بین گریه و خنده ، در مرز جدی و شوخی و استهزا و اعتراض.

بنابراین اگر با دقت بنگری، در دست محصص بنای انقلاب در ظاهرش ویران و در طبیعت و ماهیت اصلی اش باز آفریده میشود. در آفرینش غیر طبیعی ست که اصل و ماهیت چیزها جلوه گر میشوند. انقلاب در تاریک و نابینایی ، در تعصب و خرفتی یا پیشروی در یک حرکت قهقرایی؟

تاریخ: آشنای ناشناس در نتیجه اگر دقت کنیم، یعنی اگر بخاطر خود رجوع کنیم، قهرمان انقلابی خود را با خواهیم شناخت. او را بجا میآوریم. تنها بخاطر این آشنایی ست که چشمهای بسته او هرگز ما را به تعجب و تامل وا نمیدارد. چون بیانگر حقیقتی است که علیرغم تداوم و استمرار ش در تاریخ از دسترس ما بدور رفته است.در محدوده شناخته ها ما یا توقف کوتاهی داشته و سپس از آن خارج گشته است و یا اصلا توقف نداشته است. چه بخواهیم و چه نخواهیم چهره آن انقلابی همآنقدر بنظر آشنا میآید که مناره هایی که از سرهای بریده ساخته شده اند، که جسد هاییکه به چوبه های دار آویخته شده اند. که درندگانی که در اندیشه آن مرد مقدس ظاهر شده ان. که اجزای انسانی که بسیخ آن مرد عبا پوش عمامه بسر در آمده است. که آدمهایی که بر دوش یکدیگر سوا رند و از اجساد خون آلود پلکانی برای صعود خود می سازند.بعبارت دیگر، این نه تصویر اینجا و هم اکنون نه استهزا است و نه اعتراض، نه غم این خفته چند ت و نه بخون و آتش کشیدن قلم، بلکه این تاریخ است که سر انجام محصص موفق به باز آفرینی آن میشود و آنرا از غریبی و بیگانگی نجات میدهد.

Rowshanani--Ardeshir تکرار باز هم تکرار اما چگونه تکرار بازهم تکرار؟ علیرغم تحول و دگرگونی. تکرار بازهم تکرار اما نه در خلاء و نه در پوچی و بیهودگی،، بلکه در زمینه قدرت و مذهب و وحدت تاریخی آنها با یکدیگر. این آمیزش و امتزاج هرگز به تصادف به وجود نیامده است. انقلاب اخیر نیز مخترع آن نبوده است. بلکه حقیقتی است تاریخی که پیوسته تکرار میشود. شکل ش تغییر میکند. اما خود یکسان میماند و تا به امروز ادامه مییابد. اگر با دقت به طرحهای محصص بنگری در خواهی یافت که گاه این آمیزش و امتزاج آنقدر شدت دارد که که نمادهای قدرت و مذهب از یکدیگر غیر قابل تشخیص میگردند. بعبارت دیگر، وحدت قدرت و مذهب یک سیرک تاریخ است که نسل پس از نسل ، قرن پس از قرن بمثابه زمینه اصلی تاریخ ادامه یافته است. سلسله های پادشاهی سرنگون شده ان، خاندان های حاکم از هم پاشیده شده اند و حکومت ها فرو ریخته اند. اما امتزاج و آمیزش قدرت و مذهب چون نهادی فنا ناپذیر، پا بر جا مانده اند. اشتباه است اگر این پدیده را صرفا اسلامی فرض نمود و نفوذ و اهمیت مذهب را در سیاست دوران باستان نادیده گرفت. این همان حقیقتی است که علیرغم وجود عینی و تاریخی اش در محدوده شناخته های ما توقف نداشته است. به زبان دیگری ، وحدت تاریخی قدرت و مذهب، علیرغم نقش تعیین کننده اش در قراردادهای اجتماعی، نظام تولیدی و نیز زندگی روزمره، رسم و رسوم و ارزشها و باورها، همچنین در فرهنگ و ادبیات پیوسته از محدوده شناخته های ما گریخته است و دور از دسترس قرار گرفته است. در تابلوهایش، محصص این حقیقت را از محدوده ناشناخته خارج ساخته و از غریبی نجات داده و آنرا با چشمان بینندگان آشنا میسازد.

مدار تنبیه، مجازات و شکنجه اگر وحدت قدرت و مذهب نمودار تغییر ناپذیر زندگی تاریخ و اجتماعی ست، تن های بدون سر و سرهای بدون تن نیز جزء لایتجزای این حقیقت اند. تنبیه و مجازات، خشم و خشونت به منظور حفظ و حفاظت نظم و نظام نیز زمینه این وحدت اند. شاید حقیقت از محدوده شناخته ها مان هرگز نمی گریخت اگر انسانها پیوسته طعمه شهوت قدرت و مذهب نمی گردیدند. اگر اعضای بدنشان قطعه، قطعه نشده و به سیخ کشیده نمیشدند. اگر چشم ها از حدقه بیرون نمی آمدند و زینت تاج های شاهان و عمامه های فقها نمی گردیدند. یعنی اگر تنبه و مجازات و شکنجه در مداری بسته پیوسته تکرار نمی شدند. تکرار این واقعیت است که روح فردی و جمعی را چنان دچار فساد و رخوت کرده است که هستی را از آن ربوده است و واکنش های انسانی را در آنها کشته است. در این مدار است، یعنی در مدار تنبیه و مجازات و شکنجه است که نظم برقرار میشود و نظام ادامه می یابد، که سلطه شاهان فاسد و ستمگر و سیادت ملا های فریبکار و خدعه زن را ممکن ساخته است.

پرده کنار میرود اما مدار تنبیه و مجازات و شکنجه، بیرحمی و قتل و غارت، خشم و خشونت و جنگ، خونریزی و تخریب و ویرانی، یعنی مدار بسته تاریخ( کتابی که به همین نام در آمریکا منتشر شده است) پیوسته آرایش و آلایش، پیراسته و بزک شده و در لابلای سنت ها هنری از نسلی به نسل دیگر انتقال یافته است. تزئینات دقیق، پر از رمز و راز و اسرار پنهان، حاصل رنجی بی پایان، خط نگاریهای زیبا، پراز کرشمه و ناز، اگرچه سنتی اند پایدار و شاید گرانبها، اما چهره غیر انسانی این مدار را بزیر هاله ای مقدس پنهان ساخته است. در این مدار است که تکرار باز هم تکرار تایید قدرت و مرکزیت به مثابه تبلور و بیانگر زیبایی نهایی یعنی زیبایی از نوع توحیدی، مورد تحسین و ستایش واقع میشود.

محصص این شیوه زیبا نگری را از بنیان ویران میسازد. نظم و نظام را از هم میپاشد و آن تزئینات متعالی و آن گفتار و اشعار پاک آسمانی در خط نگاری را در مدار خشم و خشونت و تنبیه و مجازات به نمایش میگذارد. و باین ترتیب زیبایی جدیدی را تنها به تبعیت از قانونمندی هنر و آفرینش، به وجود میآورد. این نگارنده بدر ستی نمیداند که آیا مدار بسته تاریخ این خفته چند را سراسیمه بیدار میسازد یا خیر و یا تیغ بر چشم میکشد و بر جراحت آن نیز دو گلوله از آتش شلیک میکند، تا جراحت برای تو فراموش ناشدنی باشد یا خیر. اما مطمئن هستم که حتی مدار بسته تاریخ نمایانگر وسعت، عمق و عظمت یک ربع قرن کار پر تلاش محصص نیست.