نامه به بازجوی عزیز: م.ن. معرفت

Rowshanani--Sirjani پس از دستگیری سعیدی سرجانی و انتشار نامه ای از او در حالیکه هنوز در شکنجه گاه حکومت دین بسر میبرد، م. ن. معرفت آن نامه را در مقاله "بازجوی عزیز" مورد نقد قرار داد که در مراد ماه سال 1373 در روشنایی بچاپ رسید. "بازجوی عزیز" وقتی رو در روی با انجماد دکم شود و ضربات تازیانه جسمش را زخمین کند، وقتی رو در روی با جها و نادانی قرار گیرد و فرود تیغ تیز را بر فرقش، هر آن انتظار کشد، از یک نوییسند ، یک نقاد و اندیشمند چه انتظاری میتوان داشت؟ آیا میتوان از او انتظار داشت که بشیوه قهرمانان انقلابی همجون خسرو گلسرخی سینه خود شپر اتهامات کرده زندگی را مفتخر تسلیم دژخیم کند مبادکه فروریزد؟ سعید سرجانی بی آنگه کوچکترین واهمه ای ز فروریزی داشته باشد در نامه ی خطاب به "بازجوی عزیز" باتهامات وارده: فساد اخلاقی، مصرف و قاچاق الکل و مواد مخدر، جاسوسی و خبر چینی، ضد انقلاب و عضویت در ساواک، اعتراف کرده است. در این اعترافات، سعیدی سیرجانی سنگ را بتمامی گذارده است. در اعتراف باتهاماتی که رژیم فقاهتی باو وارد کرده است ابدا دریغی روانداشته است. حتی پیشر رفته و بیشتر هم گفته است. تا آنجا که گناهان خود را همه به "فراموشی وجدان" نسبت میدهد. طبیعی است که چنین عملی- اگر مذموم شمرده نشود-سببی بر تداوم یاس و نومیدی و توان ناچیز نویسنده ارزیابی شود. سعیدی سیرجانی نه قهررمان است بشیوه گلسرخی و یا "شهید" معصوم پرست. یکی با سینه فراخ و دلی امیدوار جانبازی کند، دیگری در غین کوری و نادانی. سعیدی سیرجانی نه در پی تکیه بر مسند و جلال قهرمان انقلابی بوده ست و ن آماده که همچون "شیهد" بنادانی جان شیرین بنهد. او باکی از فروریزی ندارد. پیشه اس پیوسته گفتن بوده است، بویژه گفتن ناگفتنی ها. اوترجیج میدهد که بماند و بگوید تا خاموش و نیست شود. باین دلیل مرده زندگی بود از مردگی بیزار. نامه سعیدی سیرجانی به "بازجوی عزیز" هم پیزی جز بازتاب این واقعیت نیست. در نامه به "بازجوی عزیز،" سعیدی سیرجانی میگوید، آنچه نباید بگوید. او در کلیشه میگوید ، چیزیکه از آن همیش پرهیز داشته است. بعبارت دیگر، زبان کلیشه، زبان سیرجانی نیست. در آزادی او زبان کلیشه بکار نگرفته است. چرا که زبان کلیشه زبان تسلیم است و زبونی، زبان اسارت است و بندگی در چنگال تیز جهالت. در چنین شرایطی آیا میتوان بزبانی دیگر جز زبان کلیشه سخن گفت؟ اما بهمین زبان کلیشه ی یعنی زبان تحمیلی، زبان عجز و خواری، سعیدی سیرجانی، سندی معتبر بر خصلت سرکوبگر و بیرحم و خشن، رژیک فققاهتی تولید میکند. زندانبان سیرجنی در بایگانی رژیم شاهنشاهی کلیشه کهنه و پوسیده "نامه" پشیمان و تسلیم واعتراف را می یابد و پیش روی سیرجانی مینهد. در این لیشه است که سیر=جانی نامه به "بازجوی عزیز" را نگارش مسکند. در این نامه، قبل از آنکه باتهامات وارد بر خود اعتراف کند، باسارت و بندگی خود زبان میگشاید. چرا که نمتواند در بندگی همان باشد که در آزادی بوده است. تنها در آزادی ست که میتوانمی سر بشورش علیه قدرت برداری و بنیان جها و نادانی را متزلزل سازی. در اسارت و بندگی فقط میتوان ازاسارت و بندگی گفت. کدامین زندانبان است، که انتظار تسسلیم و اطاعت از اسیر زندانی نداشته باشد؟ تنها زمانی بآزادی ات رضا خواهد داد که مراتب تسلیم و اطاعت را آموخته و در عمل بکار گیری. سیرجانی نیز چنین کند. چرا که وقتی در بند زندانبانی هستی است در مخاطره است. تسلیم میشوی که بمانی . وگرنه در دست زندانبان به نیستی گرائی. مخاطب سیرجانی در آن کلیشه "بازجوی عزیز" است، یعنی آنکه رشته زندکیش را در دست دارد. آنکه او را حبس و شکنجه و در بند نگاهداشته است. اما این زندانبان کریه صفت، بوصف سیرجانی، مهربان و دلجو بخشاینده تظاهر میکند. کیست که نداند که سرانجام سرپیچی از این وصفو تایید و تصدیق چیزی جز خاموشی و نابودی نیست. سیرجانی در نامه به باز"جوی عزی" قبل از هرچیز بستایش زندانبان خود میپردازد. ابراز تشکر میکند که زندانبایش از اسارت در چنگال نادانی رهایش سخته است. دژخیم تیغ و تازیانه بکف به ناجی فرشته سیرت تبدیل میشود. گویی زندنبان بواسطه خصال نیکو و الهی اش است که سیرجانی را همجون میهمانی گرامی و ارجمند داشته و بسیار شاد و راضی ساخته است. سیرجنی نامه خود را چنین آغاز میکند: بازجوی عزیز با سلام از اینکه از وقت و زندگی خود ساعتهاصرف منن کردید بسیار ممنون و متسکرم وقتی بر ایام گذشته مروری میکنم از خود بیزار میشوم و از اینکه لجاجتهائی با حقانیت آرمان شما و صداقت همکازانتان کردم، شرمندگی برمن مستولی میشود. در این مختصر و باین کوتاهی سیرجانی هستی خود را نفی میکند. او از آنچه بوده است احساس شدید شرم و شرمساری میکند و آنچه در دست زندانبان شده است، میستاید. مقاومت خود را در برابر دگرگونی در دست زندانبان پوچ و از سر لجاجت با جقانیت آرمانهای زندانبان، میخواند. بعباردت دیگر، سیرجانی چنان گوید که در تسلیم به زندانبان و اعراف باسارت کوچکترین شک و شبه ای بجا نگذارد. سیرجانی اگر باین زیان سخن نگوید، بچه زبانی میتوانست شرایط تسلیم را بیان کند؟ روشن است که در مقاومت در برابر امیال زندانبان، زیر پنجه سبع و بیرحم اوکن فیکون میگشت. خاموش و ساکت در رنج و شکنجه جان میباخت. هزاران نفر باین سرنوشت وحشتناک دچار شده اند و میشوند. هزاران دیگر اگر جان نبازند، خاموش و ساکت، تسلیم و مطیع در حاشیه زندگی ادامه میدهند. نامه سیرجانی به "بازجوی عزیز" سندیست بر محکومیت رژیم فقاهتی و خصلت سرکوبگر و خشن و بیرحمش. این نامه سندیست بر و جنایت رژیم فقاهتی علیه نفس انسانی، بعنی آزادی. تنها باین نحوه است که میتوان نامه به "بازجوی عزیز" را خواند.