حماسه خواهر دبّاغ در ساعت پنج

Rowshanani--dabagh از پو تکین
از مجلس شورای اسلامی باحجاب کامل،
عینکش را بر روی دماغش استوار کرد،
خواهر دباغ
دشنه دبّاغی را در زیر چادر در دست فشرد،
خواهر دباغ
به حرکت در آمد،
خواهر دباغ.
توبره کاهی بر دوش گرفت،
خواهر دباغ.
از تپه ها و کوه های رفیع صعود کرد،
خواهر دباغ.
به دره های عمیق نزول کرد،
خواهر دباغ
قدم در صحرای سوزان،
مملو از مار ان و مور ان گذاشت،
خواهر دباغ.
از جنگلهای انبوه،
مملو از وحوش و ددان گذشت،
خواهر دباغ.
وارد دریا ها شد،
خواهر دباغ.
با جذر و مد دریاها پائین و بالا رفت،
خواهر دباغ.
در اقیانوس ها شناور شد،
خواهر دباغ.
گرد بادی پدیدار شد.
اما به مقصد نزدیک و نزدیکتر شد،
خواهر دباغ.
لحظه ای تامل کرد،
ذره ای تردید نداشت،
خواهر دباغ.
بو کشید و جهت را یافت،
خواهر دباغ.
به ساختمانی رسید،
خواهر دباغ.
از دیوار ش بالا رفت،
خواهر دباغ.
به جایگاه موعود رسید،
خواهر دباغ.
سلمان رشدی را که " آیات شیطانی "
تر نم میکرد، یافت،
خواهر دباغ.
دندان هایش را بر هم فشرد،
خواهر دباغ.
ناگهان بدرون اطاق به پرواز درآمد،
چادر سیاهش فضای اطاق را پوشاند،
خواهر دباغ.
شاخک های سلمان رشد به لرزه در آمد،
سم هایش را بزمین کوبید و
زوزه ای از سر نومیدی کشید،
اما باو مهلت نداد،
خواهر دباغ.
قیه کشان بسوی او حمله برد،
خواهر دباغ.
او را چون گوسپندی بر زمین کوبید،
خواهر دباغ.
بر روی او نشست،
خواهر دباغ.
احساس لذتی توصیف ناپذیر کرد،
خواهر دباغ.
اما وظیفه اش را بخاطر آورد،
بر شیطان لعنت فرستاد و
از خیر معامله گذشت،
خواهر دباغ.
دشنه اش را به گلویش آشنا کرد و
سر از تن سلمان جدا ساخت،
خواهر دباغ.
چشمش ه بخون افتاد،
احساس آرامش کرد،
خواهر دباغ.
جامه از تنش بیرون کشید،
دهان بر ناف او گذارد و
در درون آن دمید،
خواهر دباغ.
پوستش را با دقت کند و
پر از کاه کرد،
خواهر دباغ.
لاشه اش را به گوشه ای پرتاب کرد،
دشنه دباغی به نیش کشید،
خواهر دباغ.
پوست پر از کاه را بدوش کشید،
خواهر دباغ.
سوی پنجره به حرکت در آمد،
خواهر دباغ.
بسوی جماران به پروازززززززززززززززززز درآمد،
خواهر دباغ غ غ غ غ غ غ غ غ غ غ غ غ غ غ غ غ غ غ.