جامعه بورژوازی و یا جامعه اسلامی فرا طبقاتی؟

Rowshanani--Jamea اگر فقهای حاکم و در راس آنها ولایت فقیه و تمام نهادها و طبقات وابسته به آن مثل تکنوکرات ها و بور کرات ها به مال و ثروتی رسیده اند و در حفظ منافع مادی و مالی خود از ابزار قدرت نیز سود میبرند، بآن معنا نیست که میتوان آنها را معادل طبقه ای دانست که مارکس آن را طبقه سرمایه داری و یا بورژوازی خوانده است. چرا که برای مارکس، بورژوازی از درون یک تغییر و تحول تاریخی زائیده شده است که خود محصول دگرگونی در روابط تولید اجتماعی ست و در تبعیت از قانونمندی های دیالکتیک ماتریالیسم پا به عرصه وجود گذاشته است. این تغییر و تحول ضرورتا بدلیل تضادهای نهادین در جامعه بردگی و فئودالی بوقوع می پیوند، زمانیکه روابط تولید اجتماعی کهنه و پوسیده از هم گسیخته میشوند و جای خود را بروابط نوینی میدهند که در درون جامعه ی سالخورده رشد و نمو یافته است، روندی که در جامعه ی ایران اصلا مصداقی نداشته است و ندارد. جامعه ی ایران هرگز در آن مسیری که جوامع اروپایی ره پیموده اند، رهنمون نگشته است.

انقلاب 57، خود بیانگر این حقیقت است که در جامعه استبداد زده طبقات اجتماعی اگرچه بشکل یک واقعیت عینی وجود دارند که مارکس آنرا "طبقه در خود " مینامد و آنرا از "طبقه برای خود" مجزا میکند که طبقه ای است سازمان یافته مجهز به آرمان های همبستگی و پیوندهای مشترک ، آماده دفاع از منافع طبقاتی در عرصه سیاسی. در این معنا طبقه ای نمیتواند تحت نظام استبدادی رشد و نمو نماید. بی دلیل نیست که پس از انقلاب جامعه ما به یک جامعه فرا طبقاتی تبدیل گردید، چرا که زمینه های آن در دوران پادشاهی بویژه پس از کودتای 28 مرداد بوجود آمد. چه منافع گروهی و طبقاتی در صحنه سیاست هرگز بمنصه ظهور نرسید. اگر از فعالیتهای گروهای سیاسی زیر زمینی که از روشنفکرانی تشکیل شده بودند که از منافع کارگران دفاع نمایند بگذریم. از هیچ نهادی دیگری در بین دستگاه استبداد و نهاد های دینی، نمیتوان نام برد.

بنابراین، اگر بگوییم که جامعه ما، برغم وجود عینی طبقات اجتماعی یک جامعه فرا طبقاتی ست سخنی بگزاف نگفته ایم. استبداد دینی بر اساس آئین اسلامی وجود طبقات را نفی نمیکند، اما با آگاهی طبقاتی، بینشی تحول زا و دگرگونی خواه، سر سازش ندارد. شریعت بسوی وحدت، یکسانی، همآهنگی و یک رنگی تمایل دارد و از کثرت و تنوع و تلون گریزان است. شریعت را باید آئین نظم و انضباط و ثبات دانست. شریعت هم غنی و قوی را بسوی الله فرا میخواند و هم فقیر و ضعیف را.

آنچه مارکس بورژوازی میخواند، تشابهی با طبقات حاکمه و یا غنی جامعه اسلامی وجود ندارد. ممکن است که آیت الله ها و حجت الاسلامها و رده های فوقانی نهاد های دولتی و سپاه پاسداران را بخاطر ارتباطی که با مالکیت و کنترل ثروت، دارند، بورژوازی بنامیم ولی آنها فاقد مهمترین خصال برجسته بورژوازی، هستند، تحرک و پویایی در زمینه های تولید مادی و روابط اجتماعی و مهمتر از همه آزاد سازی جامعه از یو غ سنت و خرافه پرستی. تمام طبقاتی که به ثروتی رسیده اند- از جمله طبقه ممتاز فقها و علما، طبقاتی هستند که بر خلاف بورژوازی که مستقل و آزاد اندیش است، همچون انگل از منابع طبیعی و ثروت باد آورده ی سر زمین ایران ارتزاق میکنند. آنها هرگز مولد ثروت نبوده و نیستند.

انقلاب اسلامی برهبری آیت الله ها و حجت الاسلامها در واقع در جهت عکس بورژوازی حرکت نموده اند. آنها در پی جامد و سخت سازی بت هایی بوده و هستند که در حال فرو ریزی و زوال بوده اند. با ظهور بر صحنه ی قدرت بی درنگ روی به بازگشت به گذشته و دوران افسانه ای رسالت و امامت گذاردند. بجای آنکه نو و تازه را بجویند، به نبش قبر پرداختند و جمجمه های پوک را بیرون کشیده و رسم و رسوم اعراب بادیه نشین، از جمله سنت و شریعت را بر جامعه حاکم گردانید ند، قواعد و مقرراتی که در جهت کنترل گفتار و رفتار ملت و یکسان سازی جامعه باجرا در میآید نه در دگرگونه سازی روابط تولیدی و یا آزاد سازی جامعه.

بر خلاف جامعه بورژوازی که به فرد فرصت داده میشود که بشود آنچه که میتواند و تمام موانع را از سر راهش برگیرد تا بر فراز قله های رفیع علم و دانش و کشف و نو آوری صعود کند، جامعه ی اسلامی، فرد را میکوبد و از ابتدایی ترین حق و حقوق خود، یعنی حق گزینش محرومش میسازد. رژیم دین حق و حقوق الله را بر جامعه حاکم ساخته است تا حق و حقوق بشر را پایمال نماید. چگونه میتوان پاسداران و رده های فوقانی نیروهای امنیتی و انتظامی را بورژوازی نظامی خواند، در حالیکه سازمان یافته اند که با آرمانها بورژوازی به جهاد بر خیزند. آنها تمام ثروت جامعه را در کنترل انحصاری خود در آورنده که بدفاع از حق و حقوق الله و نماینده او ولایت فقیه بپردازند. جامعه اسلامی مسلم است که با پیشرفت و ترقی علم و صنعت، بویژه اگر فن آوری هسته ای باشد هیچ تعارضی ندارد. اما، تا آنجا که در خدمت دینی ساختن جامعه و گسترش دین قرار گیرد. دست یابی به اسلحه نهایی به هر قیمتی در واقع در سوی تشدید و تداوم بر قراری نظام تسلیم و اطاعت است، نظامی که تنها یک نفر به حق، قدرت دارد که آخرین حرف را بزند و نهایی ترین فرمان را صادر کند و همگان مسئول هستند که از او تبعیت و پیروی نموده و در برابرش سر تعظیم و فرمانبرداری فرود آورند. حفظ نظام فرمانروایی و فرمانبری ست که از "اوجب واجبات " است نه ارتقا روابط مادی و آزاد سازی انسان از ابتدایی ترین نیازها.

جامعه ی بورژوازی ثروت را می ستاید و تولید آنرا تشویق و ترویج مینماید. حال آنکه جامعه ی فرا طبقاتی اسلامی، ستایشگر فقر است و ژنده گرایی، ساده زیستی و اشرافیت ستیزی. البته به لحاظ ایدئولوژی و باور و ایمان، نه در رفتار و کردار. نه از تورم هراسی دارد و نه از بیکاری. نه از کمبود و نه از محنت و تنگدستی. جامعه بورژوازی، فرد را تشویق میکند که بکوشد سخت و بسازد و نو را به بازار آورد و خود را غنی سازد. جامعه اسلامی بعکس قناعت و خود داری از مصرف، و اجتناب از سعادت خواهی را یکی از مهمترین فضیلت های اخلاق اسلامی بشمار آورد. بورژوازی راه برون رفت از بحران را در بدعت و اختراع و نوآوری می بیند، حال آنکه جامعه فقاهتی گریز را در جهاد و شهادت میجوید و در سوگوار ی و خود زنی. بهمین دلیل در طی 36 سال گذشته حکومت ولایت، عبودیت در برابر ذات الهی را ترویج داده و با رفاه و آسایش و سعادت خواهی، تحت نام حرص و افزون طلبی به مبارزه بر خواسته است. فقهای حاکم نظام عدالت اجتماعی و یکسان سازی جامعه را بر قرار میسازدند نه با غنی سازی جامعه بلکه با تقسیم فقر و گسترش اهرمهای کنترل.، حجاب بر سر زنان کشیده و جدایی آنان از مردان را به نماد برابری و یکسانی جامعه بنمایش در آورند. در جوامع بورژوازی فرد آزاد گذارده میشود که به خدایی برسد، حال آنکه در جامعه اسلامی همه افراد، صرفنظر از اختلاف و تفاوت و رنگ وا رنگی، یک سان باید به اسارت و بندگی تن دهند تا الله را خشنود و راضی سازند. باور یا عدم باور شرط نیست. رفتارهای اجتماعی همه باید تابع نظم حجاب و جدایی زن از مرد و یا احکام و ضروریات رمضان و روزه داری باشند. در چنین جامعه ای ریش و پشم و پینه مهر بر پیشانی و انگشتر عقیق به انگشت و تسبیهی بدست، مصونیت و امنیت نسبی فرد را در برابر تجاوزات قدرت در پی میآورد. در این جامعه تظاهر به آنچه نیستی و یا باور نداری اجباری ست و یکی از ملزومات رسیدن به ثروت و قدرت است.

بعبارت دیگر، آیت الله ها و حجت الاسلامها برهبری امام، قدرت را در انحصار خود در آوردند که جامعه ای بر اساس شریعت و سنت بنا سازند، نه آنکه همچون بورژوازی یک طبقه ی اجتماعی را به زباله دان تاریخ رهسپار نمایند و طبقه ای جوان و نو خاسته را حاکم گردانند. فقاهت حاکم، در کنار نهادهای دولتی بجا مانده از دوران شاهی که رتق و فتق امور اداری و اقتصادی را راه اندازی میکردند، نهاد هایی بوجود آورد، قرون وسطی ای که در خدمت تفتیش عقاید و تحکیم و تداوم حکومت دین و یا نظام فرمانروایی و فرمانبری، قرار گیرند. وزارتی بنام وزارت ارشاد پایه گذاری میشود که تولید و نشر و انتشار ادبیات و ظهور فرهنگی عاری و مستقل از شریعت و احکام الهی، را مورد سرکوب قرار داده و در نطفه خاموش سازد.

آیت الله ها به محض ظهور بر مسند قدرت عزم خود را جزم کرد که یک جامعه ی اخلاقی و در نتجه فرا طبقاتی بر قرار سازد و گفتار و رفتار مردم را تابع قوانین الهی نماید. نخست بمنظور کنترل و سلطه بر غرایز و نفس انسانی که آنرا خیره سر و سرکش و فساد زا می پنداشت و هنوز هم، حجاب را اجباری ساخت. در هنرها از موسیقی و تاتر گرفته تا نقاشی و سینما نفوذ و رخنه نمود. بخش عمده ای از هنرها و هنرمندان را جیره خوار خان خود نمود و رشد و توسعه بخش دیگر را محدود و در شکل بخشیدن بدان ها نقش اساسی بازی نمود. خوش زیستی را ممنوع و تمام نهادهای تفریح و شادی آفرین را به اعماق زمین فرستاد. مهمتر از همه، رژیم دین بساط منبر را در مرکز علم و آزادی، دانشگاه تهران بر پا داشت که کسب و نیز تولید علم و دانش را در قد و قواره ارزشهای اسلامی پی ریزی نماید. که هم اکنون در یافته است که به عبث کوشیده است.

آیت الله ها که شیفته بر قراری جامعه بی طبقه اسلامی بودند،هرگونه آزادی را با بیعاری و بی بند و باری و یا "اباحیگری" یکی نموده و تحت عنوان مظاهر تمدن غرب سرکوب نموند. کمیته ها و گشت های ارشادی از جمله سازمانهای امر به معرف و نهی از منکر- که اخیرا قاون حمایت از آنان از مجلس شورای ولایت گذر کرده است- را برای برقراری اخلاق و نظم اسلامی، سازماندهی کرد. در کنار دادگاه های دادگستری، دادگاه های "انقلاب اسلامی" را برپا نمود ند که وظیفه اصلی شان در واقع دادگاه های تفتیش عقاید، بوده است. نهاد های امام جمعه بسرعت در اقصا نقاط کشور بر قرار گردید، که ناظر بر تمام امور اداری و امنیتی استانداری ها، شهرداری ها، بخشدار ی ها و قصبه ها، بمثابه چشم و گوش ولایت فقیه انجام وظیفه نمایند. رژیم دین نفوذ خود را در همه محله ها و کوچه پس کوچه ها از طریق مساجد و هیئت ها و تکیه ها و حسینیه ها گسترش داد. در کنار ارتش نیز نیروی نظامی خود را تحت عنوان "سپاه پاسداران " بوجود آورد که در خدمت و حفظ سروری و پایداری رژیم دین درآید. تمام رهبران سپاه دین، همچون سر لشگر جعفری و فیروز آبادی از جوانی در دامن و در تبعیت و پیروی از آیت الله ها و حجت الاسلام ها، پرورش یافته اند. آنها در اجتهاد، بویژه جهاد و شهادت، بسیاری از حجت الاسلامها و مجتهدین را پشت سر میگذارند. اینان خود را نماد جهاد و شهادت میدانند و آماده اند در رکاب امام عج و یا نماینده اش خون بریزند. فرماندهان سپاه معمولا در اشتیاق شهادت شعله ورند، یکی از دلایل شهرت حاج آقا قاسم سلیمانی، فرمانده سپاه قدس که ماموریت افزایش نفوذ حکومت اسلامی در رقابت با ابر قدرت آمریکا را در منطقه بعهده دارد، اشتیاق مفرطی ست که به شهادت نشان میدهد. او چنان شیفته نوشیدن شربت شرین شهادت است گویی که یک شهید زنده است.

بعبارت دیگر، اگر چه سپاه پاسداران هم اکنون به یک قدرت نظامی عظیمی، بر خور دار از مهارت و مهمات بر اساس صنعت و تکنولوژی جدید، تبدیل شده است. با این وجود آنرا نیرویی مستقل و خود مختار نمیتوان بشمار آورد. آنها که اعتقاد دارند که ظهور سپاه پاسداران بر راس هرم قدرت، وجود آیت الله ها و حجت الاسلام ها را غیر ضروری برای حکمرانی میسازد، از ریشه های عمیقی که اهرم های کنترل آیت الله ها و حجت الاسلامها در بافت و ساختار جامعه دوانده اند، بی خبرند. حتی اگر چنین شود. یعنی که نظامیان پاسدار در اتحاد با بورکراتها و تکنوکرات هایی شبیه احمدی نژاد بتوانند قدرت را در دست خود متمرکز سازند، اما این بدان معنا نیست که بر سلطه دین خدشه ای وارد خواهد گردید، چرا که آنها خود را نماینده راستین دین میدانند. اگر تمایلی در قشر آیت الله ها و حجت الاسلامها بسوی زندگی اشرافی و فساد مالی وجود دارد، این سرداران و جان بازان دین، همه ساده زیست و ژنده پوش، و پاک و صدیق، هستند. یعنی که بلحاظ ایمان ایدئولوژیک، خالص و شفافند. آنها خود را مانند حاج قاسم سلیمانی شهید زنده می پندارند.

جامعه فرا طبقاتی اسلامی نیز دچار همان تضاد ها و معضلاتی در ساختار خود میشود که همه نظام های استبدادی، دیر یا زود با آنها روبرو میشوند. تمرکز شدید قدرت در راس، همه ی منافذ را بر روی نقد و مقاومت، برای شناسائی مسائل و معضلات ناشی از تغییر و تحول دائمی، می بندد و قابلیت انعطاف و تطابق را در نظام به حد اقل میرساند و هر انعظاف و نرمشی را شرم آور تلقی مینماید. بهمین دلیل به آن نهانی تن دهد. خود گردانی و خود مختاری روی بکاهش مینهد و امر تصمیم گیری هرچه بیشتر در راس انباشت مییابد. رضایت و خشنودی راس، میشود شرط موفقیت و صعود به رده های فوقانی قدرت. یعنی که تملق و چاپلوسی، حمد و ثنا، خود میشوند مدال تبختر و افتخار- بقول سر لشگر جعفری، فرمانده کل سپاه پاسداران دین، " رهبر معظم کجا و ما کجا ." یعنی که رهبر همه چیز و ما هیچ او بلند و بالا ما خس و خاشاک. بدلیل فاصله روز افزون راس هرم از پایه هرچه گسترده تر آن، و توجه شدید بدشمن خارجی، نظام دیکتاتوری ولایت، از زیر و از درون دچار پوسیدگی و پوکی میشود. اتکاء روز افزون بر خشم و خشونت برای برقراری احکام امنیت اخلاقی و سرکوب هنجار شکنی، بعنوان مسائل مبرم جامعه ی دینی، مضاف بر امراض مزمن اقتصادی، مثل تورم و بیکاری، افزایش روز افزون فقر و عقب ماندگی، و فساد و تباهی، شیوع رانت خواری و رشوه گیری، غارت های بزرگ و چپاولگری، سیر صعودی و سر سام آور جرایم جنایی مثل قتل و سرقت، تجاوز بعنف، اعتیاد و قاچاق مواد مخدر و کاهش سن روسپیگری، دلالت بر اشتغال اصلی نظام ولایت به حفظ و تداوم قدرت میکند و بی اعتنا به انحطاط فرهنگی و اخلاقی که در سراسر جامعه ریشه دوانده است . رژیم دین بجای آنکه با معضلات و خسران اجتماعی روبرو گردد و برون رفت آنرا در راهکار های عقلانی بجوید، سرکوب و خفقان را شدیدتر میسازد. در نتیجه حلقه حمایت و مشروعیت حکومت نظام ولایت در درون جماعت بطور روز افزونی تنگ و محدود میگردد. این مسیری ست که نظام دیکتاتوری ولایت نزدیک به چهار دهه است که پیموده است. سال خوردگی و غبار پیری بر رخسار ش نشسته است. پوسیدگی در ساختار رژیم دین از زمانیکه بر اریکه قدرت جلوس یافت آغاز گشته است، زمانی که در طی آن حمایت جماعت 90 درصدی به کمتر از 15 درصد ، بنابر شواهد عینی، تبدیل گردیده است. که خود دال محکمی است بر آغاز افول حکومت آیت الله ها و حجت الاسلام ها، و ناکام ماندن رویای شیرین امپراتوری اسلامی.

مسلم است که رژیم دین با چنگ و دندان هم که شده است به نابودی و خاموشی، جوانه های آزادیخواهی، هرجا و هر زمان که بروید، کمر بسته است. اما شواهد حاکی از آن است که سرانجام در این امر شکست خواهد خورد چرا که جنبش آزادیخواهی در یک جامعه فرا طبقاتی در حزب و گروه و دسته، و سازمان تداوم نمی یابد. تا کنون نه مکانی را اشغال کرده است و نه دارای مرکزی ست. جنبش آزادی خواهی، وجود خارجی ندارد. چون در درون مردم است که میزید. مجال بروز نمی یابد. هر عابر پیاده و یا حتی سواره ای، ممکن است در هر آن به اعتراض کننده ای تبدیل شود. وقایع انتخابات سال 88 نشان داد که در یک جامعه فرا طبقاتی وقتی منفذی در دیوارهای ضخیم استبداد بوجود میآید، مردم از زیر زمین میجوشند و بهم میپیوندند و بیک اقیانوس خشمگین تبدیل میشوند. این منفذ در حال گشودن است و بشارت از به گور سپردن دیکتاتوری ولایت و رهایی و آزادی میدهد.

فیروز نجومی

Firoz Nodjomi

fmonjem@gmail.com

rowshanai.org