سعیدی سیرجانی جاویدان تاریخ پیوست

Rowshanani--Sirjani نظام فقاهت و یا حکومت آیت الله ها و حجت الا سلام ها، نظام جنایت است. نظام تیغ است و تازیانه، نظامی است دیوانه ی دیوانه. طعمه نظام، مسلم است که بره و گوسفند نیست. با زبان بسته و نا بینا، فقاهت را سر و کاری نیست. رژیم آیت الله ها در پی دانا ست و گویا. از وجود ش وحشت میکند و به تب و لرز دچار میشود. روحش عصیان زده میشود و مضطرب و نگران مبادا که بزودی فرو ریزد و از هم گسیخته گردد. این است که دندانها و چنگال های ش تیز میشود. سبع و درنده میشود. تنها خون دانا و بینا و گویا است که وحشت و هراس او را تسکین دهد. چرا که خون دانایان و بینایان و گویندگان خونی است مباح. فقیه و آیت الله، خون هرگز به حرامی ننوشند. خون نابینا و نادان و زبان بسته خونی ست سرد و مرده و بی جان. خونی است حرام. ریختن ش را سودی نیست. از این خون جان نگیرد فقاهت. آنچه جان تازه دهد به کالبد پوسیده و فاسد فقاهت خون دانا است و بینا و گویا. سعیدی سیرجانی هم دانا بود هم بینا و گویا. ریختن خونش واجب بود. وجود ش نظام فقاهت را سراسیمه و هراسان ساخته بود. لذا در تاریکی نیمه شب، زمانیکه خواب حتی هوشیاران بیدار را هم ربوده بود، عمّال فقاهت به خانه سعیدی سیرجانی شبیخون میزنند و طعمه را در چنگال تیز خود اسیر میسازند. او را با خود به محراب مجازات و شکنجه میبرند. لحظه کین خواهی و انتقام جویی آغاز شده بود. اتهام او نا بخشودنی بود. قبل از اینکه ارتجاع سیاه بر جنبش ضد استبدادی سلطه افکند، سیرجانی قلم تیز و برنده خود را بکار انداخته بود و به شاه زبون و بی لیاقت نهیب زده بود که لحظه سرنوشت فرا رسیده چاقوی جراحی را بر گیر و این غده سرطانی (ارتجاع سیاه) ریشه کن ساز. بعد نیز که نیروی دین حاکم گردید پای بگریز نگذاشت، دهان فرو نبست و در لانه خود از ترس پنهان نشد. قلمش را همچون شمشیری برنده، برنده تر از ذوالفقار بکار انداخته بود. شیخ صنعان را نو شته بود که داستان شیخ زاهدی بود که فریفته قدرت شده و در دامن عروس قدرت دین و ایمان از دست میدهد.سپس ضحاک ماردوش را نوشته بود و بسیاری دیگر که همه یکی پس ار دیگر حکایت از سلطه تاریکی و تباهی میکرد و ظهور زهد فروشی و ریا کاری. حال طعمه در چنگال سبع دژخیمان رژیم گرفتار شده بود. با تیغ و تازیانه بر جسم ش جراحات التیام ناپذیر وارد میسازند تا توبه گوید، که به گناهان خود اعتراف نموده و اظهار پشیمانی کند. بر گذشته خود تف اندازد. وجود آگاه خود را نفی کند. نه اینکه سیرجانی از انجام چنین امری واهمه ای بخود راه دهد. چرا که او شهادت را در دوران تاریکی ویژه نابینایان نیست انگار می دانست. بهمین دلیل در اعتراف نامه ای که در زیر شکنجه به نگارش در آورد دژخیم خود را باز جوی عزیز خطاب میکند و از اینکه او را از نا آگاهی و نادانی به آگاهی و دانایی رهنمون ساخته است سپاسگزاری میکند. آری این شیوه ای بود که سیرجانی شکنجه گران خود را بباد تمسخر گرفته بود. سر انجام سیرجانی در حالیکه در چنگال فقیه گرفتار و اسیر بود، فقیه قطره، قطره خونش را همچون حشره ای خون آشام مک میزد و با دهانی خون آلود در محراب دعا از درگاه خداوند طلب عفو و مغفرت میکرد. زمانیکه خونی در رگ های سعیدی سیرجانی جریانی نداشت، فقیه از ته گلو بسم الله ی گفت و تیغ را بر گلوی وی نهاد و او را در راه رحمان رحیم ذبح نمود. بآن امید که سیرجانی را خاموش کند! که شاید هرگز نگوید و بار دیگر سکوت مرگبار را بر سراسر جامعه حاکم گرداند. ذهی خیال باطل! چرا که سعیدی سیرجانی به جاودانگی تاریخ پیوسته است، و هرگز خاموش شدنی نیست. چون او روح آگاه دوران تاریکی و تباهی ست. خداوند خامنه ای با آلودن دست خود بخون سیرجانی نه تنها دست به جنایتی بزرگ زده است، بلکه مرتکب خیانتی نابخشودنی به ملت شده است. او وجدان آگاه ملت را مقتول ساخته است. این حقیقت را حکومت آیت الله ها نمیتواند پنهان بدارد، روزی ملت بدان آگاه خواهد شد و به کین خواهی سیرجانی بر خواهد خواست. مرگ سیرجانی سر آغازی ست بر آگاهی از وجود روح بزرگ و فنا ناپذیراو. مدتها بود که فقیه حصاری نامرئی در اطراف این اندیشمند بی باک کشیده بود که مبادا صدای او موجب بیداری خفتگان شود. ولی امروز صدای سیرجانی رساتر از همیشه به گوش رسد. و در تاریخ طنین افکند: بگذارید آیندگان بدانند که در سرزمین بلا خیز ایران هم بودند مردمی که دلیرانه از جان خود گذشتند و به استقبال مرگ رفتند. تا کنون صدایی چنین تندر آسا، صریح و برنده از گوینده ای شنیده نشده است. صدای سیرجانی ، آوای بیداری ست. گرفتاری او همچون گرفتاری گالیله بود اما مرگش به بزرگی مرگ سقراط است. مرگ او دفاع از شرف و نفس انسانی ست. حکومت آیت الله ها بیش ار یک ملیون جوان را در راه خداوند یکتا و برای تحصیل رضا و خشنودی او به امید دست یافتن به زندگی ابدی و درآغوش کشیدن حوری های باکره بهشتی در جنگ با کفر و باطل علیه صدام حسین، روانه میدان هلاکت رهنمون نمود. و در همان راه ده ها نفر از همردیفان خود را نیز از دست داده اند. اگر چه مدال شهادت را بر تابوت های آنها آویختند، ولی حقیقت آن است که یکی از آنها جاودان نخواهد ماند. اما هم اکنون سعیدی سیرجانی به جاویدان تاریخ پیوسته است. نامش، ملوث هرگز نشود. او برای بزرگی و سر افرازی و آزادی انسان، قلم زد. بی جهت نیست که وجود ش آیت الله های زاهد دین فروش خون آشام را سرا سیمه و هراسان ساخته بود. هرگز به مغز ناچیز خداوند خامنه ای خطور نمیکند که میتوان برای انسان و آرمانهای انسانی نیز شهادت را پذیرفت. شکوه و عظمت این شهادت است که نظام فقاهت را سخت به لرزه در میآورد. در برابر چنین شهادتی، شهادت در راه خشنودی و رضای خدای ولی فقیه ، مرگی ست بی ثمر و از سر جهل و نادانی. چرا که مرگ یکی در سوی جلال و شکوه و بزرگی انسان است،امام مرگ دیگری در سوی ارضای موجودی ست پست و موهوم. چون خدای فقیه با یکدست میدهد و با دست دیگر میگیرد. از یکطرف هستی بخش است، از طر دیگر نثار ش را از شهید در راه جاه و شهوت خویش طلب می کند. باید تا آخرین قطره خون خود، شهید خون بریزد تا خدای فقیه زندگی ابدی در نیستی به شهید اهدا نماید. در راه چنین خدایی شهادت نمیتواند چیزی جز مرگی به عبث و پوچ و بیهوده بوده باشد. اما سعیدی سیرجانی جاودانه در تاریخ ملت ایران میدرخشد.